دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۳۷ - پوزش و زنهارخواهی سپاه توران نزد کیخسرو، بخشایش شاه و سوگند ترکان به بندگی (داستان دوازده رخ)

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی — شاهنامه شماره 291

بفرمود تا پیش او آمدند
بر آن آرزو چاره جو آمدند
همه بر نهادند سر بر زمین
پر از خون دل و دیده پر آب کین
سپهبد سوی آسمان کرد سر
که ای دادگر داور چاره گر
همان لشکرست این که سر پر ز کین
همی خاک جستند ز ایران زمین
چنین کردشان ایزد دادگر
نه رای و نه دانش نه پای و نه پر
بدو دست یازم که او یار بس
ز گیتی نخواهیم فریادرس
بدین داستان زد یکی نیک رای
که از کین به زین اندر آورد پای
که این باره رخشنده تخت من است
کنون کار بیدار بخت من است
بدین کینه گر تخت و تاج آوریم
و گر رسم تابوت ساج آوریم
وگرنه به چنگ پلنگ اندرم
خور کرگسان است مغز سرم
کنون بر شما گشت کردار بد
شناسد هر آن کس که دارد خرد
نیم من به خون شما شسته چنگ
که گیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید
و گر چند بدخواه گاه منید
هر آن کس که خواهد نباشد رواست
بدین گفته افزایش آمد نه کاست
هر آن کس که خواهد سوی شاه خویش
گذارد نگیرم بر او راه پیش
ز کمی و بیشی و از رنج و آز
به نیروی یزدان شدم بی نیاز
چو ترکان شنیدند گفتار شاه
ز سر بر گرفتند یکسر کلاه
به پیروزی شاه خستو شدند
پلنگان جنگی چو آهو شدند
بفرمود شاه جهان تا سلیح
بیارند تیغ و سنان و رمیح
ز برگستوان و ز رومی کلاه
یکی توده کردند نزدیک شاه
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
زدند آن سرافراز ترکان درفش
بخوردند سوگندهای گران
که تا زنده ایم از کران تا کران
همه شاه را چاکر و بنده ایم
همه دل به مهر وی آگنده ایم
چو این کرده بودند بیدار شاه
ببخشید یکسر همه بر سپاه
ز همشان پس آنگه پراگنده کرد
همه بومش از مردم آگنده کرد

تعبیر و پیام شعر:

از بخش داستان دوازده رخ شاهنامه فردوسی.