دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۴۳ - سپردن تاج کیخسرو به لهراسب، خروش ایرانیان و پوزش خاک‌آلود زال (جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب)

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی — شاهنامه شماره 335

شگفت اندر او مانده ایرانیان
برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسب را شاه بایست خواند
از آن انجمن زال بر پای خاست
بگفت آنچه بودش به دل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند
سزد گر کنی خاک را ارجمند
سر بخت آن کس پر از خاک باد
روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند به داد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
به ایران چو آمد به نزد زرسب
فرومایه ای دیدمش با یک اسب
به جنگ الانان فرستادیش
سپاه و درفش و کمر دادیش
ز چندین بزرگان خسرو نژاد
نیامد کسی بر دل شاه یاد
نژادش ندانم ندیدم هنر
از این گونه نشنیده ام تاجور
خروشی برآمد ز ایرانیان
کز این پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار
چو لهراسب را کی کند شهریار
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی
به جز دود ز آتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر
نه هر کاو بدی کرد بیند گهر
که یزدان کسی را کند نیک بخت
سزاوار شاهی و زیبای تخت
جهان آفرین بر روانم گواست
که گشت این سخنها به لهراسب راست
که دارد همی شرم و دین و خرد
ز کردار نیکی همی برخورد
نبیره جهاندار هوشنگ هست
خردمند و بینادل و پاک دست
پی جادوان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی
بدین هم بود پاک فرزند اوی
به  شاهی بر او آفرین گسترید
وز این پند و اندرز من مگذرید
هر آن کس کز اندرز من درگذشت
همه رنج او پیش من باد گشت
چنین هم ز یزدان بود ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
چو بشنید زال این سخنهای پاک
بیازید انگشت و بر زد به خاک
بیالود لب را به خاک سیاه
به آواز لهراسب را خواند شاه
به شاه جهان گفت خرم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
که دانست جز شاه پیروز و راد
که لهراسب دارد ز شاهان نژاد
چو سوگند خوردم به خاک سیاه
لب آلوده شد مشمر آن از گناه

تعبیر و پیام شعر:

از بخش جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب شاهنامه فردوسی.