بخش ۴ - پند پشوتن به بهمن، پشیمانی از کین، رهایی زال و بازگشت سپاه به ایران (پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود)
حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی — شاهنامه شماره 447
تو تا زنده بودی که آگاه بود
که گشتاسپ اندر جهان شاه بود
کنون گنج تاراج و دستان اسیر
پسر زار کشته به پیکان تیر
مبیناد چشم کس این روزگار
زمین باد بی تخم اسفندیار
ازان آگهی سوی بهمن رسید
به نزدیک فرخ پشوتن رسید
پشوتن ز رودابه پردرد شد
ازان شیون او رخش زرد شد
به بهمن چنین گفت کای شاه نو
چو بر نیمه آسمان ماه نو
به شبگیر ازین مرز لشکر بران
که این کار دشوار گشت و گران
ز تاج تو چشم بدان دور باد
همه روزگاران تو سور باد
بدین خانه زال سام دلیر
سزد گر نماند شهنشاه دیر
چو شد کوه بر گونه سندروس
ز درگاه برخاست آوای کوس
بفرمود پس بهمن کینه خواه
کزانجا برانند یکسر سپاه
هم انگه برآمد ز پرده سرای
تبیره ابا بوق و هندی درای
از آنجا به ایران نهادند روی
به گفتار دستور آزاده خوی
سپه را ز زابل به ایران کشید
به نزدیک شهر دلیران کشید
برآسود و بر تخت بنشست شاد
جهان را همی داشت با رسم و داد
به درویش بخشید چندی درم
ازو چند شادان و چندی دژم
جهانا چه خواهی ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان
تعبیر و پیام شعر:
از بخش پادشاهی بهمن اسفندیار صد و دوازده سال بود شاهنامه فردوسی.