بخش ۳۴ - رسیدن سکندر به کوه رخشنده، گفتوگوی قیصر با مرغ سخنگو و فرمان رفتن تنها به تیغ کوه (پادشاهی اسکندر)
حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی — شاهنامه شماره 503
کنون کامدی هیچ دیدی زنا
وگر کرده از خشت پخته بنا
چنین داد پاسخ کزین هر دو هست
زنا و برین گونه جای نشست
چو بشنید پاسخ فروتر نشست
درو خیره شد مرد یزدان پرست
بپرسید کاندر جهان بانگ رود
شنیدی و آوای مست و سرود
چنین داد پاسخ که هر کو ز دهر
ز شادی همی برنگیرند بهر
ورا شاد مردم نخواند همی
وگر جان و دل برفشاند همی
به خاک آمد از بر شده چوب عمود
تهی ماند زان مرغ رنگین عمود
بپرسید دانایی و راستی
فزونست اگر کمی و کاستی
چنین داد پاسخ که دانش پژوه
همی سرفرازد ز هر دو گروه
به سوی عمود آمد از تیره خاک
به منقار چنگالها کرد پاک
ز قیصر بپرسید یزدان پرست
به شهر تو بر کوه دارد نشست
بدو گفت چون مرد شد پاک رای
بیابد پرستنده بر کوه جای
ازان چوب جوینده شد بر کنام
جهانجوی روشن دل و شادکام
به چنگال می کرد منقار تیز
چو ایمن شد از گردش رستخیز
به قیصر بفرمود تا بی گروه
پیاده شود بر سر تیغ کوه
ببیند که تا بر سر کوه چیست
کزو شادمان را بباید گریست
تعبیر و پیام شعر:
از بخش پادشاهی اسکندر شاهنامه فردوسی.