دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 153

شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان
او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها
از برای استماعش واگشاده سمع ها
ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند
گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور
مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق
کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد
جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب
یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست
یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها