غزل شمارهٔ ۳۳۵
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 335
همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست
برون را می نوازد همچو یوسف
درون گرگی ست کاو در قصد خونست
بدرد زهره او گر ببیند
درون را کاو به زشتی شکل چونست
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست
الف گشته ست نون می بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
اگر نه خود عنایات خداوند
بدیده ستی چه امکان سکون ست
نه عالم بد نه آدم بد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگون ست
که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست
نمی گویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست
خداوندی شمس الدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست
به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست
چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست
که پیش همت او عقل دیده ست
که همت های عالی جمله دونست
کدامین سوی جویم خدمتش را
که منزلگاه او بالای سونست
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او این ها شجونست
ایا تبریز خاک توست کحلم
که در خاکت عجایب ها فنونست