دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۵

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 545

بی تو به سر می نشود با دگری می نشود
هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود
اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری
هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود
یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من
آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود
ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان
تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود
میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست
بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود
چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر
مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود
بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من
تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود
دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی
تا به بهارت نرسد او شجری می نشود
در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر
زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود