غزل شمارهٔ ۵۵۸
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 558
یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست او
گردن من به بست او تا به چه کار می کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد
دام دلم به جانب میر شکار می کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد
رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد
آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند
راز دل درخت را بر سر دار می کشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار می کشد