غزل شمارهٔ ۵۹۰
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 590
سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی
کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو
که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتاده ست
سقر بوده ست اصل تو نداند جز سقر چه بود
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی
در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود
دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگرنه پا و سر چه بود
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پر گل
به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود