غزل شمارهٔ ۶۲۱
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 621
در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی زاید
در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می کوبد و می ساید
گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی شاید
در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی خاید
چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید