غزل شمارهٔ ۶۳۱
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 631
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جان ها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کآن نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کآن شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کآن غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد