غزل شمارهٔ ۶۴۲
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 642
در خانه نشسته بت عیار که دارد
معشوق قمرروی شکربار که دارد
بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند
بی پرده عیان طاقت دیدار که دارد
گفتی به خرابات دگر کار ندارم
خود کار تو داری و دگر کار که دارد
رندان صبوحی همه مخمور خمارند
ای زهره کلید در خمار که دارد
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشق
آن کان شکرهای به قنطار که دارد
یک غمزه دیدار به از دامن دینار
دیدار چو باشد غم دینار که دارد
جان ها چو از آن شیر ره صید بدیدند
اکنون چو سگان میل به مردار که دارد
چون عین عیانست ز اقرار که لافد
اقرار چو کاسد شود انکار که دارد
ای در رخ تو زلزله ی روز قیامت
در جنت حسن تو غم نار که دارد
با غمزه ی غمازه ی آن یار وفادار
اندیشه ی این عالم غدار که دارد
گفتی که ز احوال عزیزان خبری ده
با مخبر خوبت سر اخبار که دارد
ای مطرب خوش لهجه شیرین دم عارف
یاری ده و برگو که چنین یار که دارد
بازار بتان از تو خرابست و کسادست
بازار چه باشد دل بازار که دارد
امروز ز سودای تو کس را سر سر نیست
دستار که دارد سر دستار که دارد
شمس الحق تبریز چو نقد آمد و پیدا
از پار که گوید غم پیرار که دارد