دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۸۷۰

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 870

چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
دل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد
وین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی
بفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کند
وان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون
آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شد
نک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد
گل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود
اینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بال
کز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختند
از بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریخت
کآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت
زیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد
سلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجاب
خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد