غزل شمارهٔ ۱۹۴۳
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 1943
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن
آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند
تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز
شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او
شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر
سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت
ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او
روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن
عاشقان اندرربوده از بتان روبندها
زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن
بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده
تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان
خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین
چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن