غزل شمارهٔ ۱۹۷۹
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 1979
عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
مژده مر دل را هزار از دلنواز راستین
مژده مر کان های زر را از برای خالصیش
هست نقاد بصیر و هست گاز راستین
مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابد
هستش از اقبال و دولت ها طراز راستین
فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این
پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین
حبذا دستی که او بستم درازی کم کند
دست در فتراک او زد شد دراز راستین
شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختن
تا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین
بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست او
دو به دو چون مست گشته گفته راز راستین
چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روح
آنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین
شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملی
در فرازی در وصال و ملک باز راستین
ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانیی
تا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین
مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسن
ملک بخش بندگان و کارساز راستین