غزل شمارهٔ ۲۰۴۸
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2048
آن کیست
ای خدای که از این دام خامشان
ما را
همی کشد به سوی خود کشان کشان
ای آن که
می کشی تو گریبان جان ما
از جمع
سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته
گوش ما و بشوریده هوش ما
ساقی
باهشانی و آرام بی هشان
بی دست
می کشی تو و بی تیغ می کشی
شاگرد
چشم تو نظر بی گنه کشان
آب حیات
نزل شهیدان عشق تو ست
این
تشنه کشتگان را ز آن نزل می چشان
دل را گره گشای نسیم وصال توست
شاخ
امید را به نسیمی همی فشان
خود
حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود
زآن
ساکن اند زیر و زبر این مفتشان
مقصود
ره روان همه دیدار ساکنان
مقصود
ناطقان همه اصغای خامشان
آتش در
آب گشته نهان وقت جوش آب
چون آب
آتش آمد الغوث ز آتشان
در روح
دررسی چو گذشتی ز نقش ها
وز چرخ
بگذری چو گذشتی ز مهوشان
همیان
چه می نهی به امانت به مفلسان
پا را
چه می نهی تو به دندان گربه شان
از تو
چو میر گولان بستد کلاه و کفش
خواهی
تو روسیاهی خواهی ز اکدشان
دانش
سلاح تو ست و سلاح از نشان مرد
مردی
چو نیست به که نباشد تو را نشان
دیگر
مگو سخن که سخن ریگ آب توست
خورشید
را نگر چو نه ای جنس اعمشان