دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۵۸

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2158

من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
بدهم جان بی وفا از جهت وفای تو
در دل من نهاده ای آنچ دلم گشاده ای
از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو
گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو
کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو
سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی
چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو
هست امید شب روان یقظت روزهای تو
من ز لقای مردمان جانب که گریزمی
گر نبدی لقایشان آینه لقای تو
بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را
ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو
پر ز جماد و نامیه عالم همچو کاهدان
کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو
در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی
گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو
هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند
هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو
گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا
هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو
گردد صد صفت هوا ز اول روز تا به شب
چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو
رقص هوا ندیده ای رقص درخت ها نگر
یا سوی رقص جان نگر پیش و پس حدای تو
بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود
نبود طبع ها همه عاشق مقتضای تو