دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۸

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2218

همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو
همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل ست
هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو
پر شود خانه دل ماه رخان زیبا
گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو
حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان
سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو
هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد
هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو
چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع
تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو
هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام
که بسی خوب و لطیف ست تو را صورت و خو
گرمی مجلسی و آب حیات همه ای
همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو
هله ای دل که ز من دیده تو تیزترست
عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو
آنک در زلزله اوست دو صد چون مه و چرخ
و آنک که در سلسله اوست دو صد سلسله مو
هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند
بود او را به گه عبره به زیر زانو
او مگر صورت عشق ست و نماند به بشر
خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو
فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند
یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو
همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ
همه ترکان شده زیبایی او را هندو
لب ببند و صفت لعل لب او کم کن
همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو