غزل شمارهٔ ۲۳۵۷
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2357
ای گشته دلت چو سنگ خاره
با خاره و سنگ چیست چاره
با خاره چه چاره شیشه ها را
جز آنک شوند پاره پاره
زان می خندی چو صبح صادق
تا پیش تو جان دهد ستاره
تا عشق کنار خویش بگشاد
اندیشه گریخت بر کناره
چون صبر بدید آن هزیمت
او نیز بجست یک سواره
شد صبر و خرد بماند سودا
می گرید و می کند حراره
خلقی ز جدایی عصیرت
بر راه فتاده چون عصاره
هر چند شده ست خون جگرشان
چستند در این ره و چه کاره
بیگانه شدیم بهر این کار
با عقل و دل هزارکاره
العشق حقیقه الاماره
و الشعر طباله الاماره
احذر فامیرنا مغیر
کل سحر لدیه غاره
اترک هذا وصف فراقا
تنشق لهوله العباره
بگریخت امام ای مؤذن
خاموش فرورو از مناره