غزل شمارهٔ ۲۴۲۷
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2427
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب
ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدی
هر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی
نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدی
هر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی
ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کند
چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی
ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر
ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی
مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است
دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی