غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2457
ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
چند بگفتم که مده دل به کسی بی گرو ی
بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری
با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی
برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی
آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی
تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن
آن کهنی کاو دهدم هر نفسی جان نوی
آن کهنی نو صفتی همچو خدا بی جهتی
خوش گهر ی خوش نظر ی خوش خبر ی خوش شنو ی
خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان
دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی
جذب کن ای باد صفت آب وجود همه را
برکش خورشید صفت شبنمه ای را ز گوی
ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی
ای چو صبا با لطفی نی چو صبا خیره دوی
گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن
شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی
گرچه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی
موش که باشد برمد از دم گربه به موی
سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی
دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی
پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن
ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو توی