غزل شمارهٔ ۲۴۸۸
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2488
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی
آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی
آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد
آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی
چاشنی خیال تو می بدرد دل مرا
ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغدی
شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد
نور به است از همه خاصه که نور سرمدی
نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد
ماه مرا محاق شد بی مه فضل ایزدی
بازرسید آیتی از طرف عنایتی
وحدت بی نهایتی گشت امام و مقتدی
بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را
قبه ببست شهر را شهر برست از بدی