غزل شمارهٔ ۲۴۹۶
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2496
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
هست شکرلبی اگر سرکه به قند می دهی
گر تو نمی خری مخر می به هوس همی خرم
عاشق و بیخودم مرا هرزه چه پند می دهی
پیشتر آ تو ای پری از ترشی توی بری
تاج و کمر عطا کنی بخت بلند می دهی
جان به هزار ولوله بهر تو گشت حامله
کآتش عشق خویش را تو به سپند می دهی
چون فرهاد می کشی جان مرا به که کنی
ور نه به دست جان من از چه کلند می دهی
هر چه که می دهی بده بی خبر آن کسی که او
بر تو گمان برد که تو بهر گزند می دهی
برگ گلی همی بری باغ به پیش می کشی
لاشه خری همی بری بیست سمند می دهی
شاکر خدمتی ولی گاه ز لاابالیی
نی به گنه همی زنی نی به پسند می دهی
چون سر زید بشکند چاره عمرو می کنی
چون به دمشق قحط شد آب به جند می دهی
چند بگفتمت مگو لیک تو را گناه چیست
ای تو چو آسیا به تو آنچ دهند می دهی