غزل شمارهٔ ۲۵۵۲
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2552
کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی
که با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشان
ز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی
دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جویی
چه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی
که بیخ و ریشه جان را همه رگ های شیران را
بداند یک به یک آن را به دیده ی نورافزایی
بداند عاقبت ها را فرستد راتبت ها را
ببخشد عافیت ها را به هر صدیق و یکتایی
براندازد نقابی را نماید آفتابی را
دهد نوری خدایی را کند او تازه انشایی
اگر این شه دورو باشد نه آنش خلق و خو باشد
برای جست و جو باشد ز فکر نفس کژپایی
دورویی او است بی کینه ازیرا او است آیینه
ز عکس تو در آن سینه نماید کین و بد رایی
مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری
تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی
که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن
نه مکری ماند و نی فن نه دورویی نه صدتایی