دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۸۲

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2582

خواهم که روم زین جا پایم بگرفته ستی
دل را بربوده ستی در دل بنشسته ستی
سر سخره سودا شد دل بی سر و بی پا شد
زان مه که نموده ستی زان راز که گفته ستی
برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه
ای آنک در این سودا بس شب که نخفته ستی
چون دید که می سوزم گفتا که قلاوز م
راهیت بیاموزم کان راه نرفته ستی
من پیش توام حاضر گرچه پس دیواری
من خویش توام گرچه با جور تو جفت استی
ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله
هر خواب که دیده ستی هر دیگ که پخته ستی
آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی
بیرونش بجسته ستی در خانه نجسته ستی
این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن
دست تو گرفته ست او هر جا که بگشته ستی
در جستن او با او همره شده و می جو
ای دوست ز پیدایی گویی که نهفته ستی