دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۹۲

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2892

ای شه جاودانی وی مه آسمانی
چشمه زندگانی گلشن لامکانی
تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم
همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو
می رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو
ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان
می کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن
خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته
با شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق
می زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر
مست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها
عشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضرا
اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان
می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین
مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی
آب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی
سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان
ای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان
وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابد
در دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی
غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی
غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن
ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی