دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۴۰

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 2940

چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
کاهل روان ره را در کار می کشانی
ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی
دامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را
دزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح
صفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نمایی
گلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانی
فرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد
ماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود را
این نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی
و آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده
سر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند
ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش
چون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور
زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی