غزل شمارهٔ ۳۰۶۶
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 3066
رسید ترکم با چهره های گل وردی
بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا
بدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست
بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن
ز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را
تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید
گرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم
بدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی
به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی
که بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویند
به عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش
که زرد گفتی زر را به فن و آزردی