دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۱۹

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 3119

نشانت کی جوید که تو بی نشانی
مکانت کی یابد که تو بی مکانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
که کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری را
که هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل ها
نداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش دارد
که تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
بریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ما
به رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری
که گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی
که تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست
کیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل را
به هر دم کسی می کند مستعانی
که آن عقل کلی شود جهل کلی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی