دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۲۷

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — غزلیات دیوان شمس شماره 3127

عجیب العجایب توی در کیایی
نما روی خود گر عجب می نمایی
توی محرم دل توی همدم دل
به جز تو که داند ره دلگشایی
تو دانی که دل در کجاها فتادست
اگر دل نداند تو را که کجایی
برافکن بر او سایه از سعادت
که مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوت
که استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر
عطا کن عطا کن که بحر عطایی
نه آب منی بد که شخص سنی شد
چو رست از منی وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینی
سیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا تو را بد میسر
همه حلم و علمی همه کیمیایی
حرام است خواب شب ایرا تو ماهی
که در شب چو بدری ز جان ها برآیی
میا خواب اینجا برو جای دیگر
که بحر است چشمم در او غرقه آبی
شبا در تهیج چو مار سیاهی
جهان را بخوردی مگر اژدهایی
چو خلاق بی چون فسون بر تو خواند
هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی
الا ماه گردون که سیاح چرخی
پی من  چه باشد دمی گر بپایی
تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن
تو هر دیده را شیوه ای می نمایی
اسکان قلبی علیکم ثنایی
افیضوا علینا کؤوس البقاء
گر آن جان جان را ندیدی دلا تو
اگر جمله چشمی اسیر عمایی
چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد
بجو در جنونش دلا اصطفایی
اجیبوا اجیبوا هواکم عجیب
صفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش دلم ارغنونش
روانم زبونش ز بی دست وپایی
مگر اختران دیده اندت ز بالا
فرو کرده سرها برای گوایی
غلط کیست اختر که بویی نبردست
دل عقل کل با همه ارتقایی
فلا عیش یا سادتی ما عداکم
بظعن و سیر ولا فی ثواء