دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بیست و ششم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — ترجیعات شماره 3258

بیست و ششم
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده
جان را به ستم در گل و گلزار کشیده
دیده که جهان از نظرش دور فتاده ست
نادیده بیاورده دگرباره بدیده
جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال
تا دررسد اندر هوس خویش جریده
جولاهه که باشد که دهی سلطنت او را
پا  در  چه  اندیشه و سودا بتنیده
آن کس که ز باغت خرد انگور فشارد
شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده
آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها
باشند درختان تو از میوه خمیده
جان را زندا باغ صلاهای تعالوا
جان در تن پرخون پر از ریم خزیده
چون گنج برآ  زین حدث ای جان و جهان گیر
در گوش کن این پند من ای گوشه گزیده
پیسه رسن است این شب و این روز حذر کن
کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده
این گردن ما زین رسن پیسه ایام
کی گردد چون گردن احرار رهیده
از بولهب و جفتی او چونکه ببریم
بینیم ز خود حبل مسد  را سکلیده
بی فصل خزان گلشن ارواح شکفته
بی کام و دهان هر فرس روح چریده
افسار گسسته فرس و رفته به صحرا
مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده
ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند
مستان همه از بهر چنین گنج خرابند
باد آمد و با بید همی گوید هی هی
این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی
می گوید آن بید بدان باد ز خود پرس
ای برده مرا از سر و  ای داده مرا  می
اندر تن من یک رگ هشیار نماندست
ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی
از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ
کین سابقه کی آمد وان خاتمه تا کی
آن ترک سلامم کند و گوید کیسن
گویم که خمش کن که نه کی دانم و نی بی
آن معتزلی پرسد معدوم نه شیء است
بیخود بر من شی بود  و با خود لاشی
لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو
از خویش تهی باش بیاموز از آن نی
اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی
باغی که برون نیست ز دنیا  و نه در وی
پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی
گفت آنک نترسم ز زمستان و نه از دی
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید
وین دور نماند چو کند راهخدا طی
گیرم که نبینی به نظر چشمه خورشید
نی گرمیت از شمس بد افسردگی از فی
هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی
تا صیف شود بهمنت و رشد شود غی
خورشید نماید خبر بی دم و بی حرف
بربند لب از ابجد و از هوز و حطی
ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم
بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم
برجه که رسیدند رسولان بهاری
انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری
از دشت عدم تا به وجودست بسی راه
آموخت عدم را شه الاقی و سواری
در باغ زهر گور یکی مرده برآمد
بنگر به عزیزان که برستند ز خواری
در زلزلت الارض خدا گفت زمین را
امروز کنم زنده هر آن مرده که داری
ابرش عوض آب همی روح فشاند
تو شرم نداری که بنالی ز نزاری