دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5286

متابعت نصاری وزیر را
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوت تقلید عام
در درون سینه مهرش کاشتند
نایب عیسیش می پنداشتند
او به سر دجال یک چشم لعین
ای خدا فریاد رس نعم المعین
صد هزاران دام و دانه ست ای خدا
ما چو مرغان حریص بی نوا
دم به دم ما بسته دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
می رهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی می رویم ای بی نیاز
ما درین انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کاین خلل در گندم است از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زده است
وز فنش انبار ما ویران شده است
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلوة تم الا بالحضور
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست
ریزه ریزه صدق هر روزه چرا
جمع می ناید درین انبار ما
بس ستاره آتش از آهن جهید
وان دل سوزیده پذرفت و کشید
لیک در ظلمت یکی دزدی نهان
می نهد انگشت بر استارگان
می کشد استارگان را یک به یک
تا که نفروزد چراغی از فلک
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
چون عنایاتت بود با ما مقیم
کی بود بیمی از آن دزد لییم
هر شبی از دام تن ارواح را
می رهانی می کنی الواح را
می رهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان نه حاکم و محکوم کس
شب ز زندان بی خبر زندانیان
شب ز دولت بی خبر سلطانیان
نه غم و اندیشه سود و زیان
نه خیال این فلان و آن فلان
حال عارف این بود بی خواب هم
گفت ایزد هم رقود زین مرم
خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجه تقلیب رب
آنکه او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد به جنبش از قلم
شمه ای زین حال عارف وانمود
عقل را هم خواب حسی در ربود
رفته در صحرای بی چون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان
وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی
چونکه نور صبحدم سر بر زند
کرکس زرین گردون پر زند
فالق الاصباح اسرافیل وار
جمله را در صورت آرد زان دیار
روح های منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
اسپ جان ها را کند عاری ز زین
سر النوم اخ الموتاست این
لیک بهر آنکه روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بند دراز
تا که روزش واکشد زان مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار
کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا ازین توفان بیداری و هوش
وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
یار با او غار با او در سرود
مهر بر چشم است و بر گوشت چه سود