بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5332
هم در بیان مکر خرگوش
در شدن خرگوش بس تاخیر کرد
مکر را با خویشتن تقریر کرد
در ره آمد بعد تاخیر دراز
تا به گوش شیر گوید یک دو راز
تا چه عالم هاست در سودای عقل
تا چه با پهنا ست این دریای عقل
صورت ما اندرین بحر عذاب
می دود چون کاسه ها بر روی آب
تا نشد پر بر سر دریا چو تشت
چونکه پر شد تشت در وی غرق گشت
عقل پنهان ست و ظاهر عالمی
صورت ما موج یا از وی نمی
هر چه صورت بی وسیلت سازدش
ز آن وسیلت بحر دور اندازدش
تا نبیند دل دهنده راز را
تا نبیند تیر دورانداز را
اسپ خود را یاوه داند وز ستیز
می دواند اسپ خود در راه تیز
اسپ خود را یاوه داند آن جواد
و اسپ خود او را کشان کرده چو باد
در فغان و جست و جو آن خیره سر
هر طرف پرسان و جویان در به در
کانکه دزدید اسپ ما را کو و کیست
این که زیر ران تست ای خواجه چیست
آری این اسپست لیک این اسپ کو
با خود آی ای شهسوار اسپ جو
جان ز پیدایی و نزدیکی ست گم
چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم
تا نبینی سرخ و سبز و بور را
کی ببینی پیش ازین سه نور را
لیک چون در رنگ گم شد هوش تو
شد ز نور آن رنگ ها روپوش تو
چونکه شب آن رنگ ها مستور بود
پس بدیدی دید رنگ از نور بود
نیست دید رنگ بی نور برون
همچنین رنگ خیال اندرون
این برون از آفتاب و از سها
و اندرون از عکس انوار علا
نور نور چشم خود نور دل ست
نور چشم از نور دل ها حاصل ست
باز نور نور دل نور خدا ست
کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا ست
شب نبد نور و ندیدی رنگ ها
پس به ضد نور پیدا شد ترا
دیدن نور ست آنگه دید رنگ
وین به ضد نور دانی بی درنگ
رنج و غم را حق پی آن آفرید
تا بدین ضد خوش دلی آید پدید
پس نهانی ها به ضد پیدا شود
چونک حق را نیست ضد پنهان بود
که نظر بر نور بود آنگه به رنگ
ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستی تو نور
ضد ضد را می نماید در صدور
نور حق را نیست ضد ی در وجود
تا به ضد او را توان پیدا نمود
لاجرم ابصار ما لا تدرکه
و هو یدرک بین تو از موسی و که
صورت از معنی چو شیر از بیشه دان
یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
این سخن و آواز از اندیشه خاست
تو ندانی بحر اندیشه کجاست
لیک چون موج سخن دیدی لطیف
بحر آن دانی که باشد هم شریف
چون ز دانش موج اندیشه بتاخت
از سخن و آواز او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مرد
موج خود را باز اندر بحر برد
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد که انا الیه راجعون
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیست
مصطفی فرمود دنیا ساعتیست
فکر ما تیر ی ست از هو در هوا
در هوا کی پاید آید تا خدا
هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نو نو می رسد
مستمری می نماید در جسد
آن ز تیزی مستمر شکل آمده ست
چون شرر کش تیز جنبانی بدست
شاخ آتش را بجنبانی بساز
در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع
می نماید سرعت انگیزی صنع
طالب این سر اگر علامه ای ست
نک حسام الدین که سامی نامه ای ست