دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5359

باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
من چرا پیغام خامی از گزاف
بردم از بی دانشی و از نشاف
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن کاین خشم و غم را مقتضی ست
گفت گفتم آن شکایت های تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره اش بدرید و لرزید و بمرد
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود
نکته ای کان جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وا نگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت
فعل را در غیب اثرها زادنی ست
و آن موالید ش به حکم خلق نیست
بی شریکی جمله مخلوق خداست
آن موالید ار چه نسبتشان به ماست
زید پرانید تیری سوی عمر
عمر را بگرفت تیرش همچو نمر
مدت سالی همی زایید درد
دردها را آفریند حق نه مرد
زید را می آن دم ار مرد از وجل
دردها می زاید آنجا تا اجل
زان موالید وجع چون مرد او
زید را ز اول سبب قتال گو
آن وجع ها را بدو منسوب دار
گرچه هست آن جمله صنع کردگار
همچنین کشت و دم و دام و جماع
آن موالیدست حق را مستطاع
اولیا را هست قدرت از اله
تیر جسته باز آرندش ز راه
بسته درهای موالید از سبب
چون پشیمان شد ولی زان دست رب
گفته ناگفته کند از فتح باب
تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب
از همه دل ها که آن نکته شنید
آن سخن را کرد محو و ناپدید
گرت برهان باید و حجت مها
بازخوان من آية أو ننسها
آیت أنسوکم ذکری بخوان
قدرت نسیان نهادنشان بدان
چون به تذکیر و به نسیان قادرند
بر همه دل های خلقان قاهرند
چون به نسیان بست او راه نظر
کار نتوان کرد ور باشد هنر
خلتم سخریة أهل السمو
از نبی خوانید تا أنسوکم
صاحب ده پادشاه جسم هاست
صاحب دل شاه دلهای شماست
فرع دید آمد عمل بی هیچ شک
پس نباشد مردم الا مردمک
من تمام این نیارم گفت از آن
منع می آید ز صاحب مرکزان
چون فراموشی خلق و یادشان
با وی ست و او رسد فریادشان
صد هزاران نیک و بد را آن بهی
می کند هر شب ز دل هاشان تهی
روز دل ها را از آن پر می کند
آن صدف ها را پر از در می کند
آن همه اندیشه پیشانها
می شناسند از هدایت جانها
پیشه و فرهنگ تو آید به تو
تا در اسباب بگشاید به تو
پیشه زرگر به آهنگر نشد
خوی این خوش خو با آن منکر نشد
پیشه ها و خلق ها همچون جهاز
سوی خصم آیند روز رستخیز
پیشه ها و خلق ها از بعد خواب
واپس آید هم به خصم خود شتاب
پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح
هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح
چون کبوترهای پیک از شهرها
سوی شهر خویش آرد بهرها