بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۱ شماره 5362
رجوع به حکایت خواجه تاجر
بس دراز است این حدیث خواجه گو
تا چه شد احوال آن مرد نکو
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همی گفت این چنین
گه تناقض گاه ناز و گه نیاز
گاه سودای حقیقت گه مجاز
مرد غرقه گشته جانی می کند
دست را در هر گیاهی می زند
تا کدامش دست گیرد در خطر
دست و پایی می زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
آنک او شاهست او بی کار نیست
ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر
کل یوم هو فی شان ای پسر
اندرین ره می تراش و می خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زنست
گوش و چشم شاه جان بر روزنست