بخش ۲۰ - ملامتکردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۲ شماره 5462
ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
آن یکی از خشم مادر را بکشت
هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن یکی گفتش که از بدگوهری
یاد ناوردی تو حق مادری
هی تو مادر را چرا کشتی بگو
او چه کرد آخر بگو ای زشت خو
گفت کاری کرد کان عار وی است
کشتمش کان خاک ستار وی است
گفت آن کس را بکش ای محتشم
گفت پس هر روز مردی را کشم
کشتم او را رستم از خون های خلق
نای او برم به است از نای خلق
نفس توست آن مادر بدخاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
هین بکش او را که بهر آن دنی
هر دمی قصد عزیزی می کنی
از وی این دنیای خوش بر توست تنگ
از پی او با حق و با خلق جنگ
نفس کشتی باز رستی ز اعتذار
کس تو را دشمن نماند در دیار
گر شکال آرد کسی بر گفت ما
از برای انبیا و اولیا
کانبیا را نی که نفس کشته بود
پس چراشان دشمنان بود و حسود
گوش نه تو ای طلب کار صواب
بشنو این اشکال و شبهت را جواب
دشمن خود بوده اند آن منکران
زخم بر خود می زدند ایشان چنان
دشمن آن باشد که قصد جان کند
دشمن آن نبود که خود جان می کند
نیست خفاشک عدوی آفتاب
او عدوی خویش آمد در حجاب
تابش خورشید او را می کشد
رنج او خورشید هرگز کی کشد
دشمن آن باشد کز او آید عذاب
مانع آید لعل را از آفتاب
مانع خویش اند جمله کافران
از شعاع جوهر پیغمبران
کی حجاب چشم آن فردند خلق
چشم خود را کور و کژ کردند خلق
چون غلام هندوی کو کین کشد
از ستیزه خواجه خود را می کشد
سرنگون می افتد از بام سرا
تا زیانی کرده باشد خواجه را
گر شود بیمار دشمن با طبیب
ور کند کودک عداوت با ادیب
در حقیقت رهزن جان خودند
راه عقل و جان خود را خود زدند
گازری گر خشم گیرد ز آفتاب
ماهیی گر خشم می گیرد ز آب
تو یکی بنگر که را دارد زیان
عاقبت کبود سیه اختر از آن
گر تو را حق آفریند زشت رو
هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
ور برد کفشت مرو در سنگلاخ
ور دو شاخه ستت مشو تو چار شاخ
تو حسودی کز فلان من کم ترم
می فزاید کم تری در اخترم
خود حسد نقصان و عیبی دیگر است
بلک از جمله کمی ها بتر است
آن بلیس از ننگ و عار کم تری
خویش را افکند در صد ابتری
از حسد می خواست تا بالا بود
خود چه بالا بلک خون پالا بود
آن ابوجهل از محمد ننگ داشت
وز حسد خود را به بالا می فراشت
بوالحکم نامش بد و بوجهل شد
ای بسا اهل از حسد نااهل شد
من ندیدم در جهان جست وجو
هیچ اهلیت به از خوی نکو
انبیا را واسطه زان کرد حق
تا پدید آید حسدها در قلق
زانک کس را از خدا عاری نبود
حاسد حق هیچ دیاری نبود
آن کسی کش مثل خود پنداشتی
زان سبب با او حسد برداشتی
چون مقرر شد بزرگی رسول
پس حسد ناید کسی را از قبول
پس به هر دوری ولیی قایم است
تا قیامت آزمایش دایم است
هر که را خوی نکو باشد برست
هرکسی کاو شیشه دل باشد شکست
پس امام حی قایم آن ولی ست
خواه از نسل عمر خواه از علی ست
مهدی و هادی وی ست ای راه جو
هم نهان و هم نشسته پیش رو
او چو نور است و خرد جبریل اوست
وان ولی کم از او قندیل اوست
وانک زین قندیل کم مشکات ماست
نور را در مرتبه ترتیب هاست
زانک هفصد پرده دارد نور حق
پرده های نور دان چندین طبق
از پس هر پرده قومی را مقام
صف صف اند این پرده هاشان تا امام
اهل صف آخرین از ضعف خویش
چشمشان طاقت ندارد نور بیش
وان صف پیش از ضعیفی بصر
تاب نارد روشنایی بیش تر
روشنایی کاو حیات اول است
رنج جان و فتنه این احول است
احولی ها اندک اندک کم شود
چون ز هفصد بگذرد او یم شود
آتشی کاصلاح آهن یا زر است
کی صلاح آبی و سیب تر است
سیب و آبی خامیی دارد خفیف
نی چو آهن تابشی خواهد لطیف
لیک آهن را لطیف آن شعله هاست
کو جذوب تابش آن اژدهاست
هست آن آهن فقیر سخت کش
زیر پتک و آتش است او سرخ و خوش
حاجب آتش بود بی واسطه
در دل آتش رود بی رابطه
بی حجاب آب و فرزندان آب
پختگی ز آتش نیابند و خطاب
واسطه دیگی بود یا تابه ای
همچو پا را در روش پاتابه ای
یا مکانی در میان تا آن هوا
می شود سوزان و می آرد بما
پس فقیر آنست کو بی واسطه ست
شعله ها را با وجودش رابطه ست
پس دل عالم ویست ایرا که تن
می رسد از واسطه این دل به فن
دل نباشد تن چه داند گفت و گو
دل نجوید تن چه داند جست و جو
پس نظرگاه شعاع آن آهنست
پس نظرگاه خدا دل نه تنست
بس مثال و شرح خواهد این کلام
لیک ترسم تا نلغزد وهم عام
تا نگردد نیکوی ما بدی
اینک گفتم هم نبد جز بی خودی
پای کژ را کفش کژ بهتر بود
مر گدا را دستگه بر در بود