دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۳۷ - وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۲ شماره 5479

وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخن ها ریختند
دیدن و گفتن به هم آمیختند
چند بی خود گشت و چند آمد به خود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلهیست
زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقل ها را برکند
ور نویسم بس قلم ها بشکند
چون که موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پره بیابان برفشاند
گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بر وریب
گاه چون موجی بر افرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خود
همچو رمالی که رملی بر زند
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
ای معاف یفعل الله ما یشا
بی محابا رو زبان را برگشا
گفت ای موسی از آن بگذشته ام
من کنون در خون دل آغشته ام
من ز سدره منتهی بگذشته ام
صد هزاران ساله زان سو رفته ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتن است
اینچ می گویم نه احوال من است
نقش می بینی که در آیینه ای ست
نقش توست آن نقش آن آیینه نیست
دم که مرد نایی اندر نای کرد
درخور نایست نه درخورد مرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس
همچو نافرجام آن چوپان شناس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست
لیک آن نسبت به حق هم ابترست
چند گویی چون غطا برداشتند
کاین نبوده ست آنک می پنداشتند
این قبول ذکر تو از رحمت است
چون نماز مستحاضه رخصت است
با نماز او بیالوده ست خون
ذکر تو آلوده تشبیه و چون
خون پلید است و به آبی می رود
لیک باطن را نجاست ها بود
کان به غیر آب لطف کردگار
کم نگردد از درون مرد کار
در سجودت کاش روگردانیی
معنی سبحان ربی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا
مر بدی را تو نکویی ده جزا
این زمین از حلم حق دارد اثر
تا نجاست برد و گل ها داد بر
تا بپوشد او پلیدی های ما
در عوض بر روید از وی غنچه ها
پس چو کافر دید کاو در داد و جود
کم تر و بی مایه تر از خاک بود
از وجود او گل و میوه نرست
جز فساد جمله پاکی ها نجست
گفت واپس رفته ام من در ذهاب
حسرتا یا لیتنی کنت تراب
کاش از خاکی سفر نگزیدمی
همچو خاکی دانه ای می چیدمی
چون سفر کردم مرا راه آزمود
زین سفرکردن ره آوردم چه بود
زان همه میلش سوی خاک است کو
در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز
روی در ره کردنش صدق و نیاز
هر گیا را کش بود میل علا
در مزید است و حیات و در نما
چونک گردانید سر سوی زمین
در کمی و خشکی و نقص و غبین
میل روحت چون سوی بالا بود
در تزاید مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین
آفلی حق لا یحب الآفلین