دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۲ شماره 5483

گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم
بود کوری کو همی گفت الامان
من دو کوری دارم ای اهل زمان
پس دوباره رحمتم آرید هان
چون دو کوری دارم و من در میان
گفت یک کوریت می بینیم ما
آن دگر کوری چه باشد وا نما
گفت زشت آوازم و ناخوش نوا
زشت آوازی و کوری شد دوتا
بانگ زشتم مایه غم می شود
مهر خلق از بانگ من کم می شود
زشت آوازم بهر جا که رود
مایه خشم و غم و کین می شود
بر دو کوری رحم را دوتا کنید
این چنین ناگنج را گنجا کنید
زشتی آواز کم شد زین گله
خلق شد بر وی برحمت یک دله
کرد نیکو چون بگفت او راز را
لطف آواز دلش آواز را
وانک آواز دلش هم بد بود
آن سه کوری دوری سرمد بود
لیک وهابان که بی علت دهند
بوک دستی بر سر زشتش نهند
چونک آوازش خوش و مظلوم شد
زو دل سنگین دلان چون موم شد
ناله کافر چو زشتست و شهیق
زان نمی گردد اجابت را رفیق
اخسؤا بر زشت آواز آمدست
کو ز خون خلق چون سگ بود مست
چونک ناله خرس رحمت کش بود
ناله ات نبود چنین ناخوش بود
دان که با یوسف تو گرگی کرده ای
یا ز خون بی گناهی خورده ای
توبه کن وز خورده استفراغ کن
ور جراحت کهنه شد رو داغ کن