بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیلبچگان
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5560
بقیه قصه متعرضان پیل بچگان
هر دهان را پیل بویی می کند
گرد معده هر بشر بر می تند
تا کجا یابد کباب پور خویش
تا نماید انتقام و زور خویش
گوشت های بندگان حق خوری
غیبت ایشان کنی کیفر بری
هان که بویای دهانتان خالق است
کی برد جان غیر آن کاو صادق است
وای آن افسوسیی کش بوی گیر
باشد اندر گور منکر یا نکیر
نه دهان دزدیدن امکان زان مهان
نه دهان خوش کردن از دارو دهان
آب و روغن نیست مر روپوش را
راه حیلت نیست عقل و هوش را
چند کوبد زخم های گرزشان
بر سر هر ژاژخا و مرزشان
گرز عزراییل را بنگر اثر
گر نبینی چوب و آهن در صور
هم به صورت می نماید گه گهی
زان همان رنجور باشد آگهی
گوید آن رنجور ای یاران من
چیست این شمشیر بر ساران من
ما نمی بینیم باشد این خیال
چه خیالست این که این هست ارتحال
چه خیالست این که این چرخ نگون
از نهیب این خیالی شد کنون
گرزها و تیغ ها محسوس شد
پیش بیمار و سرش منکوس شد
او همی بیند که آن از بهر اوست
چشم دشمن بسته زان و چشم دوست
حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد
چشم او روشن گه خون ریز شد
مرغ بی هنگام شد آن چشم او
از نتیجه کبر او و خشم او
سر بریدن واجب آید مرغ را
کاو به غیر وقت جنباند درا
هر زمان نزعی ست جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ایمانت را
عمر تو مانند همیان زر ست
روز و شب مانند دینار اشمر ست
می شمارد می دهد زر بی وقوف
تا که خالی گردد و آید خسوف
گر ز که بستانی و ننهی بجای
اندر آید کوه زان دادن ز پای
پس بنه بر جای هر دم را عوض
تا ز واسجد واقترب یابی غرض
در تمامی کارها چندین مکوش
جز به کاری که بود در دین مکوش
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
کارهاات ابتر و نان تو خام
وان عمارت کردن گور و لحد
نه به سنگست و به چوب و نه لبد
بلک خود را در صفا گوری کنی
در منی او کنی دفن منی
خاک او گردی و مدفون غمش
تا دمت یابد مددها از دمش
گورخانه و قبه ها و کنگره
نبود از اصحاب معنی آن سره
بنگر اکنون زنده اطلس پوش را
هیچ اطلس دست گیرد هوش را
در عذاب منکرست آن جان او
گزدم غم در دل غمدان او
از برون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون ز اندیشه ها او زار زار
و آن یکی بینی در آن دلق کهن
چون نبات اندیشه و شکر سخن