بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5564
بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است
آن یکی الله می گفتی شبی
تا که شیرین می شد از ذکرش لبی
گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو
می نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می زنی با روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر
گفت هین از ذکر چون وا مانده ای
چون پشیمانی از آن که ش خوانده ای
گفت لبیکم نمی آید جواب
زان همی ترسم که باشم رد باب
گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
حیله ها و چاره جویی های تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیک هاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانک یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملک و مال
تا بکرد او دعوی عز و جلال
در همه عمرش ندید او درد سر
تا ننالد سوی حق آن بدگهر
داد او را جمله ملک این جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهان
درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان
خواندن بی درد از افسردگی ست
خواندن با درد از دل بردگی ست
آن کشیدن زیر لب آواز را
یاد کردن مبدأ و آغاز را
آن شده آواز صافی و حزین
ای خدا وی مستغاث و ای معین
ناله سگ در رهش بی جذبه نیست
زانک هر راغب اسیر ره زنی ست
چون سگ کهفی که از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قیامت می خورد او پیش غار
آب رحمت عارفانه بی تغار
ای بسا سگ پوست کاو را نام نیست
لیک اندر پرده بی آن جام نیست
جان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خورد کاین زهرین گیا ست
حزم کردن زور و نور انبیا ست
کاه باشد کو به هر بادی جهد
کوه کی مر باد را وزنی نهد
هر طرف غولی همی خواند تو را
کای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم درین راه دقیق
نه قلاوز ست و نه ره داند او
یوسفا کم رو سوی آن گرگ خو
حزم این باشد که نفریبد تو را
چرب و نوش و دام های این سرا
که نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند می دمد در گوش او
که بیا مهمان ما ای روشنی
خانه آن تست و تو آن منی
حزم آن باشد که گویی تخمه ام
یا سقیمم خسته این دخمه ام
یا سرم دردست درد سر ببر
یا مرا خوانده ست آن خالو پسر
زانک یک نوشت دهد با نیش ها
که بکارد در تو نوشش ریش ها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد
ماهیا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود کی دهد آن پر حیل
جوز پوسیده ست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را یک نشمرد
یار تو خرجین تست و کیسه ات
گر تو رامینی مجو جز ویسه ات
ویسه و معشوق تو هم ذات تست
وین برونی ها همه آفات تست
حزم آن باشد که چون دعوت کنند
تو نگویی مست و خواهان منند
دعوت ایشان صفیر مرغ دان
که کند صیاد در مکمن نهان
مرغ مرده پیش بنهاده که این
می کند این بانگ و آواز و حنین
مرغ پندارد که جنس اوست او
جمع آید بر دردشان پوست او
جز مگر مرغی که حزمش داد حق
تا نگردد گیج آن دانه و ملق
هست بی حزمی پشیمانی یقین
بشنو این افسانه را در شرح این