بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5572
روان شدن خواجه به سوی ده
خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت
مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاو عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوی ده
که بری خوردیم از ده مژده ده
مقصد ما را چراگاه خوش ست
یار ما آنجا کریم و دلکش ست
با هزاران آرزو مان خوانده است
بهر ما غرس کرم بنشانده است
ما ذخیره ده زمستان دراز
از بر او سوی شهر آریم باز
بلک باغ ایثار راه ما کند
در میان جان خودمان جا کند
عجلوا اصحابنا کی تربحوا
عقل می گفت از درون لا تفرحوا
من رباح الله کونوا رابحین
ان ربی لا یحب الفرحین
افرحوا هونا بما آتاکم
کل آت مشغل الهاکم
شاد از وی شو مشو از غیر وی
او بهار ست و دگرها ماه دی
هر چه غیر اوست استدراج تست
گرچه تخت و ملکت است و تاج تست
شاد از غم شو که غم دام لقا ست
اندرین ره سوی پستی ارتقا ست
غم یکی گنجی ست و رنج تو چو کان
لیک کی در گیرد این در کودکان
کودکان چون نام بازی بشنوند
جمله با خر گور هم تگ می دوند
ای خران کور این سو دام هاست
در کمین این سوی خون آشام هاست
تیرها پران کمان پنهان ز غیب
بر جوانی می رسد صد تیر شیب
گام در صحرای دل باید نهاد
زانکه در صحرای گل نبود گشاد
ایمن آباد است دل ای دوستان
چشمه ها و گلستان در گلستان
عج الی القلب و سر یا ساریه
فیه اشجار و عین جاریه
ده مرو ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
قول پیغامبر شنو ای مجتبی
گور عقل آمد وطن در روستا
هر که در رستا بود روزی و شام
تا به ماهی عقل او نبود تمام
تا به ماهی احمقی با او بود
از حشیش ده جز اینها چه درود
وانکه ماهی باشد اندر روستا
روزگاری باشدش جهل و عمی
ده چه باشد شیخ واصل ناشده
دست در تقلید و حجت در زده
پیش شهر عقل کلی این حواس
چون خران چشم بسته در خراس
این رها کن صورت افسانه گیر
هل تو دردانه تو گندم دانه گیر
گر به در ره نیست هین بر می ستان
گر بدان ره نیستت این سو بران
ظاهر ش گیر ار چه ظاهر کژ پرد
عاقبت ظاهر سوی باطن برد
اول هر آدمی خود صورت است
بعد از آن جان کاو جمال سیرت است
اول هر میوه جز صورت کی است
بعد از آن لذت که معنی وی است
اولا خرگاه سازند و خرند
ترک را زان پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان معنیت ترک
معنیت ملاح دان صورت چو فلک
بهر حق این را رها کن یک نفس
تا خر خواجه بجنباند جرس