بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5643
بازگشتن به قصه دقوقی
مر علی را در مثالی شیر خواند
شیر مثل او نباشد گرچه راند
از مثال و مثل و فرق آن بران
جانب قصه دقوقی ای جوان
آنک در فتوی امام خلق بود
گوی تقوی از فرشته می ربود
آنک اندر سیر مه را مات کرد
هم ز دین داری او دین رشک خورد
با چنین تقوی و اوراد و قیام
طالب خاصان حق بودی مدام
در سفر معظم مرادش آن بدی
که دمی بر بنده خاصی زدی
این همی گفتی چو می رفتی به راه
کن قرین خاصگانم ای اله
یا رب آنها را که بشناسد دلم
بنده و بسته میان و مجملم
و آنک نشناسم تو ای یزدان جان
بر من محجوبشان کن مهربان
حضرتش گفتی که ای صدر مهین
این چه عشقست و چه استسقاست این
مهر من داری چه می جویی دگر
چون خدا با تست چون جویی بشر
او بگفتی یا رب ای دانای راز
تو گشودی در دلم راه نیاز
درمیان بحر اگر بنشسته ام
طمع در آب سبو هم بسته ام
همچو داودم نود نعجه مراست
طمع در نعجه حریفم هم بخاست
حرص اندر عشق تو فخرست و جاه
حرص اندر غیر تو ننگ و تباه
شهوت و حرص نران بیشی بود
و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود
حرص مردان از ره پیشی بود
در مخنث حرص سوی پس رود
آن یکی حرص از کمال مردی است
و آن دگر حرص افتضاح و سردی است
آه سری هست اینجا بس نهان
که سوی خضری شود موسی روان
همچو مستسقی کز آبش سیر نیست
بر هر آنچ یافتی بالله مه ایست
بی نهایت حضرتست این بارگاه
صدر را بگذار صدر تست راه