بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5658
تصورات مرد حازم
آنچنانک ناگهان شیری رسید
مرد را بربود و در بیشه کشید
او چه اندیشد در آن بردن ببین
تو همان اندیش ای استاد دین
می کشد شیر قضا در بیشه ها
جان ما مشغول کار و پیشه ها
آنچنانک از فقر می ترسند خلق
زیر آب شور رفته تا به حلق
گر بترسندی از آن فقرآفرین
گنجهاشان کشف گشتی در زمین
جمله شان از خوف غم در عین غم
در پی هستی فتاده در عدم