دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5685

حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می کنی نیم شب در بن این دیوار گفت دهل می زنم
این مثل بشنو که شب دزدی عنید
در بن دیوار حفره می برید
نیم بیداری که او رنجور بود
طقطق آهسته اش را می شنود
رفت بر بام و فرو آویخت سر
گفت او را در چه کاری ای پدر
خیر باشد نیمشب چه می کنی
تو کیی گفتا دهل زن ای سنی
در چه کاری گفت می کوبم دهل
گفت کو بانگ دهل ای بوسبل
گفت فردا بشنوی این بانگ را
نعره یا حسرتا وا ویلتا
آن دروغست و کژ و بر ساخته
سر آن کژ را تو هم نشناخته