دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۳ شماره 5712

استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور
گفت موسی را یکی مرد جوان
که بیاموزم زبان جانوران
تا بود کز بانگ حیوانات و دد
عبرتی حاصل کنم در دین خود
چون زبان های بنی آدم همه
در پی آبست و نان و دمدمه
بوک حیوانات را دردی دگر
باشد از تدبیر هنگام گذر
گفت موسی رو گذر کن زین هوس
کاین خطر دارد بسی در پیش و پس
عبرت و بیداری از یزدان طلب
نه از کتاب و از مقال و حرف و لب
گرم تر شد مرد زان منعش که کرد
گرم تر گردد همی از منع مرد
گفت ای موسی چو نور تو بتافت
هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت
مر مرا محروم کردن زین مراد
لایق لطفت نباشد ای جواد
این زمان قایم مقام حق توی
یاس باشد گر مرا مانع شوی
گفت موسی یا رب این مرد سلیم
سخره کردستش مگر دیو رجیم
گر بیاموزم زیان کارش بود
ور نیاموزم دلش بد می شود
گفت ای موسی بیاموزش که ما
رد نکردیم از کرم هرگز دعا
گفت یا رب او پشیمانی خورد
دست خاید جامه ها را بر درد
نیست قدرت هر کسی را سازوار
عجز بهتر مایه پرهیزکار
فقر ازین رو فخر آمد جاودان
که به تقوی ماند دست نارسان
زان غنا و زان غنی مردود شد
که ز قدرت صبرها بدرود شد
آدمی را عجز و فقر آمد امان
از بلای نفس پر حرص و غمان
آن غم آمد ز آرزوهای فضول
که بدان خو کرده است آن صید غول
آرزوی گل بود گل خواره را
گل شکر نگوارد آن بیچاره را