دیوان ادب پارسی
دیوان ادب پارسی

بخش ۱۲ - معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۴ شماره 5797

معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین
خلق را می راند از وی آن جوان
تا علاجش را نبینند آن کسان
سر به گوشش برد هم چون رازگو
پس نهاد آن چیز بر بینی او
کو به کف سرگین سگ ساییده بود
داروی مغز پلید آن دیده بود
ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت
خلق گفتند این فسونی بد شگفت
کین بخواند افسون به گوش او دمید
مرده بود افسون به فریادش رسید
جنبش اهل فساد آن سو بود
که زنا و غمزه و ابرو بود
هر کرا مشک نصیحت سود نیست
لاجرم با بوی بد خو کرد نیست
مشرکان را زان نجس خواندست حق
کاندرون پشک زادند از سبق
کرم کو زادست در سرگین ابد
می نگرداند به عنبر خوی خود
چون نزد بر وی نثار رش نور
او همه جسمست بی دل چون قشور
ور ز رش نور حق قسمیش داد
هم چو رسم مصر سرگین مرغ زاد
لیک نه مرغ خسیس خانگی
بلک مرغ دانش و فرزانگی
تو بدان مانی کز آن نوری تهی
زآنک بینی بر پلیدی می نهی
از فراقت زرد شد رخسار و رو
برگ زردی میوه ناپخته تو
دیگ ز آتش شد سیاه و دودفام
گوشت از سختی چنین ماندست خام
هشت سالت جوش دادم در فراق
کم نشد یک ذره خامیت و نفاق
غوره تو سنگ بسته کز سقام
غوره ها اکنون مویزند و تو خام