بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۴ شماره 5810
قصه عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان
پیش عطاری یکی گل خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دودل
موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوی منست
گر ترا میل شکر بخریدنست
گفت هستم در مهمی قندجو
سنگ میزان هر چه خواهی باش گو
گفت با خود پیش آن که گل خورست
سنگ چه بود گل نکوتر از زرست
هم چو آن دلاله که گفت ای پسر
نو عروسی یافتم بس خوب فر
سخت زیبا لیک هم یک چیز هست
کان ستیره دختر حلواگرست
گفت بهتر این چنین خود گر بود
دختر او چرب و شیرین تر بود
گر نداری سنگ و سنگت از گلست
این به و به گل مرا میوه ی دلست
اندر آن کفه ی ترازو ز اعتداد
او به جای سنگ آن گل را نهاد
پس برای کفه ی دیگر به دست
هم به قدر آن شکر را می شکست
چون نبودش تیشه ای او دیر ماند
مشتری را منتظر آنجا نشاند
رویش آن سو بود گل خور ناشکفت
گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت
ترس ترسان که نباید ناگهان
چشم او بر من فتد از امتحان
دید عطار آن و خود مشغول کرد
که فزون تر دزد هین ای روی زرد
گر بدزدی وز گل من می بری
رو که هم از پهلوی خود می خوری
تو همی ترسی ز من لیک از خری
من همی ترسم که تو کمتر خوری
گرچه مشغولم چنان احمق نیم
که شکر افزون کشی تو از نیم
چون ببینی مر شکر را ز آزمود
پس بدانی احمق و غافل که بود
مرغ زان دانه نظر خوش می کند
دانه هم از دور راهش می زند
کز زنای چشم حظی می بری
نه کباب از پهلوی خود می خوری
این نظر از دور چون تیرست و سم
عشقت افزون می شود صبر تو کم
مال دنیا دام مرغان ضعیف
ملک عقبی دام مرغان شریف
تا بدین ملکی که او دامست ژرف
در شکار آرند مرغان شگرف
من سلیمان می نخواهم ملکتان
بلک من برهانم از هر هلکتان
کاین زمان هستید خود مملوک ملک
مالک ملک آن که بجهید او ز هلک
بازگونه ای اسیر این جهان
نام خود کردی امیر این جهان
ای تو بنده ی این جهان محبوس جان
چند گویی خویش را خواجه ی جهان