بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۴ شماره 5857
کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه السلام به سبب زلت او
باد بر تخت سلیمان رفت کژ
پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ
باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو
ور روی کژ از کژم خشمین مشو
این ترازو بهر این بنهاد حق
تا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو کم کنی من کم کنم
تا تو با من روشنی من روشنم
هم چنین تاج سلیمان میل کرد
روز روشن را برو چون لیل کرد
گفت تاجا کژ مشو بر فرق من
آفتابا کم مشو از شرق من
راست می کرد او به دست آن تاج را
باز کژ می شد برو تاج ای فتی
هشت بارش راست کرد و گشت کژ
گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ
گفت اگر صد ره کنی تو راست من
کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنان که تاج را می خواست شد
بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد
تاج او می گشت تارک جو به قصد
هشت کرت کژ بکرد آن مهترش
راست می شد تاج بر فرق سرش
تاج ناطق گشت کای شه ناز کن
چون فشاندی پر ز گل پرواز کن
نیست دستوری کزین من بگذرم
پرده های غیب این برهم درم
بر دهانم نه تو دست خود ببند
مر دهانم را ز گفت ناپسند
پس ترا هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
ظن مبر بر دیگری ای دوستکام
آن مکن که می سگالید آن غلام
گاه جنگش با رسول و مطبخی
گاه خشمش با شهنشاه سخی
هم چو فرعونی که موسی هشته بود
طفلکان خلق را سر می ربود
آن عدو در خانه آن کور دل
او شده اطفال را گردن گسل
تو هم از بیرون بدی با دیگران
واندرون خوش گشته با نفس گران
خود عدوت اوست قندش می دهی
وز برون تهمت به هر کس می نهی
هم چو فرعونی تو کور و کوردل
با عدو خوش بی گناهان را مذل
چند فرعونا کشی بی جرم را
می نوازی مر تن پر غرم را
عقل او بر عقل شاهان می فزود
حکم حق بی عقل و کورش کرده بود
مهر حق بر چشم و بر گوش خرد
گر فلاطونست حیوانش کند
حکم حق بر لوح می آید پدید
آنچنان که حکم غیب بایزید