بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۴ شماره 5860
قصه آنک کسی به کسی مشورت می کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم
مشورت می کرد شخصی با کسی
کز تردد وا رهد وز محبسی
گفت ای خوش نام غیر من بجو
ماجرای مشورت با او بگو
من عدوم مر ترا با من مپیچ
نبود از رای عدو پیروز هیچ
رو کسی جو که ترا او هست دوست
دوست بهر دوست لاشک خیرجوست
من عدوم چاره نبود کز منی
کژ روم با تو نمایم دشمنی
حارسی از گرگ جستن شرط نیست
جستن از غیر محل ناجستنیست
من ترا بی هیچ شکی دشمنم
من ترا کی ره نمایم ره زنم
هر که باشد همنشین دوستان
هست در گلخن میان بوستان
هر که با دشمن نشیند در زمن
هست او در بوستان در گولخن
دوست را مازار از ما و منت
تا نگردد دوست خصم و دشمنت
خیر کن با خلق بهر ایزدت
یا برای راحت جان خودت
تا هماره دوست بینی در نظر
در دلت ناید ز کین ناخوش صور
چونک کردی دشمنی پرهیز کن
مشورت با یار مهرانگیز کن
گفت می دانم ترا ای بوالحسن
که توی دیرینه دشمن دار من
لیک مرد عاقلی و معنوی
عقل تو نگذاردت که کژ روی
طبع خواهد تا کشد از خصم کین
عقل بر نفس است بند آهنین
آید و منعش کند وا داردش
عقل چون شحنه ست در نیک و بدش
عقل ایمانی چو شحنه عادلست
پاسبان و حاکم شهر دلست
هم چو گربه باشد او بیدارهوش
دزد در سوراخ ماند هم چو موش
در هر آنجا که برآرد موش دست
نیست گربه یا که نقش گربه است
گربه چه شیر شیرافکن بود
عقل ایمانی که اندر تن بود
غره او حاکم درندگان
نعره او مانع چرندگان
شهر پر دزدست و پر جامه کنی
خواه شحنه باش گو و خواه نی