بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بیآنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بیفعل عارف و بیقول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خر
مولانا جلالالدین محمد بلخی (مولوی) — مثنوی د۵ شماره 5935
در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منور بی آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی در بیان آنک آن نور خود را از اندرون سر عارف ظاهر کند بر خلقان بی فعل عارف و بی قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید
لیک نور سالکی کز حد گذشت
نور او پر شد بیابان ها و دشت
شاهدی اش فارغ آمد از شهود
وز تکلف ها و جانبازی و جود
نور آن گوهر چو بیرون تافته ست
زین تسلس ها فراغت یافته ست
پس مجو از وی گواه فعل و گفت
که ازو هر دو جهان چون گل شکفت
این گواهی چیست اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل و غیر آن
که غرض اظهار سر جوهرست
وصف باقی وین عرض بر معبر ست
این نشان زر نماند بر محک
زر بماند نیک نام و بی ز شک
این صلات و این جهاد و این صیام
هم نماند جان بماند نیک نام
جان چنین افعال و اقوالی نمود
بر محک امر جوهر را بسود
که اعتقادم راستست اینک گواه
لیک هست اندر گواهان اشتباه
تزکیه باید گواهان را بدان
تزکیه ش صدقی که موقوفی بدان
حفظ لفظ اندر گواه قولی است
حفظ عهد اندر گواه فعلی است
گر گواه قول کژ گوید رد ست
ور گواه فعل کژ پوید رد ست
قول و فعل بی تناقض بایدت
تا قبول اندر زمان پیش آیدت
سعیکم شتی تناقض اندرید
روز می دوزید شب بر می درید
پس گواهی با تناقض کشنود
یا مگر حلمی کند از لطف خود
فعل و قول اظهار سرست و ضمیر
هر دو پیدا می کند سر ستیر
چون گواهت تزکیه شد شد قبول
ورنه محبوس است اندر مول مول
تا تو بستیزی ستیزند ای حرون
فانتظرهم انهم منتظرون